اخر عاقبت عشقای اینترنتی
میدونی اولین عوارض جانبی بعد یک شکست عشقی چیه ؟!در اوردن گوشی از حالت سایلنت
نمیدونین که تو چه اشفته بازاری دارم مینویسم! صنتدلیم که زیر وسایل مفقود شده زیر پام پر مداد رنگی کتاب دفتر ام اتاق یه ور مازیک یه ور خورده مقوا یه لحاف گنده پهن وسط اتاق در کمدا همه باز وسایلاشون ریخته بیرون......... کی تمیزش کنه!!!! ببخشید نمیتونم سر بزنم بخدا هم امتحان دارم هم کلی کار عملی! برگردم جبران میکنم مخصوصا واسه دوستای که این مدت به یادم بودنو من کم لطفی کردم! قرار بود کار اموزیمو ۲۰ خرداد تا ۱ تیر باشه حالا شنص ما مدرسمون شده حوزه ی تمام هنرستانا از ۱ تا ۲۰ نیر شد!!!!!!!!!!!!!!!!!! ازون بدتر قرار بود ۱۰ روز به یه دبیر باشه ۱۰ روزم با یه دبیر دیگه بعد یکی از دبیرامون خیلی ماهه عالی درس میده خیلیم از نظر کارای که خرجشون زیاده را میاد با بجه ها برعکس اونیکی دبیرمون سر کلاس دست به سیاهو سفید نمیزنه فقط میشینه و کارای پرخرج ازمون میخواد تا میگیمم خرجش زیاده میگخ میخواستیم میاین این رشته!حالا اگه کار اموزی همش بیفته تیر کلش با این دبیر دومیه میفه کنکورم که هیچ امیدی ندارم تو این یه سال یه کلمم نخوندم.............. صب که بزور از خواب بیدار شدم اونقد خوابم میومد که میگفتم اصلا نرم! بعد رفتیم مدرسه سوار مینی بوسو اینا شدیم دبیرمون یه دختر کوچولوی تپل بامزه ای داره اومد پرید بغلم گفت وای تو چقد نازی شکل نینیا هستی! من:توام خیلی نازی عروسک خانوم دیگه این بچه تا اونجا نشست رو پای من گوشیمم گرفته بود بازی میکزذ!!!! دیگه تا اونجام بچه ها تو ماشین زدنو رقصیدن و بعد که رسیدیم اردوگاهش خیلی قشنگ بوددو سمتش جوی ابای پهن درختای خیلییییی بلندم اینور اونور خیابون انگار یه جایی بود که سقفش از درخت بود! دیگه ننشسته بچه ها لبتاب روشن کردن همه لباساشونو دراوردن رقصیدن دیگه رفتیم با زهرا یکم بچرخیم بعد وقتی خواستیم برگردیم رانندمون یه مرد شکم گنده ی دومتر سیبیلی بود یه شلوار جافیم پوشیده بود ۱۰۰ برابرش کرده بود فایزه:بابا بشینین این راننده هیز زل زده به شماها اخر تصادف میکنیم ولی کو گوش شنوا اون بچه هایم که گفته بودن دوس پسزاشون بیاد ۵ تا پسر تو یه ماشین هی میومدن کنار مینیبوس ما بچه هام جو گرفته بودشون مسخره بازی رقص....... بچه دبیرمونم گوشیمو گرفته بود بازی کردن دوستام:بگیر ازش اگه اخر خرابش نکرد من:اریانا جون گوشیم شارز نداره میدیش بهم اریانا:نه من:باید زنگ بزنم بابام شارجش تموم شه نمیتونه اریانا:نه من:.............. اریانا:............. من:............... اریانا.......... ............................ محنا:تو ازون مادر خوبا میشیا چه حوصله ی داری با بچه ها انقد کنار میای من: میدونم بعد که رسیدیم تو شهر این بچه تو بغلم خوابش برد سنگین بود منم کمرم درد میکرد دلمم نمیومد بیدارش کنم مهرناز:خانوم نقشه کشی به یاسمن ۲۰ باید بدین ازونجا تا اینجا اریانا تو بغلش خوابیده صداش درنیومده من:اره والا شما ۲۰ بده من ده روز میگیرمش بغل پریسا:وای بچه ها این اخرین اردویه که باهم میریم دبیرمون:سال دیگه کیا خونه شوهر کیا دانشگاه؟ مهرناز:من بگم؟ یاسمن از همین الان نفر اول خونه شوهر دبیرمون: چرا؟ مهرناز:اخه از ساعتی اریانا رفته پیشش تا الان شکل مادرای فداکارو گرفته من: وای دیگه داشت این اخرا جونم بالا میومد دیگه داشتیم میرسیدیم اریانارو بیدار کردم از سرجام بلند شدم یهو چنان ترمزی کرد با کله خوردم تو صندلی جلو خلاصه مجروحو مصذوم برگشتم خونه روز معلمم به همه معملما تبریک میگم از بچگی تا 10 سالگی هرسال تفلدای خیلی شلوغ ÷لوغو مهمونیو اینا داشتم مرسی ازون دوستامم که بهم تبریک گفتن
وای نینی دوممونم هفته پیش اومد دنیا اسمشو گذاشتن سپهر خالم ۷-۸ سال پیش فوت کرد دو سال بعد از فوت خالم شوهر خالم به بچه هاش گفت دیگه حق ندارن با خانواده مادریشون در ارتباط باشن روزی که رفتیم بیمارستان همش داشتیم ادرس میپرسیدیم که بخش زایمان کجاست یهویی رسیدیم جلو یه دختر مامانم داشت ازش ادرس میپرسید! من دقت کردم قیافش من:جییییییییییییییییییییییییغ مامان النازززززززززززززز مامانم از ماشین پرید پایین گرفتش بغل گریه زاری این شوهر دختر خالمم به شدت بیشعور مامانمو خاله هام همه اونجا شعور یه سلام علیکم نداشت بعد شب خواهرش رفته فقط واسه خونواده خودشون غذا اورده منو خاله هامو دختر خاله پسر خالم همه گشنه نگای دهنشون میکردیم! دختر خالمم طبیعی زایمان کرد وای ۳ ظهر دردش گرفته بود ۲ نصفه شب زایید! بعد دختر خاله ی بدبختم تا مامانم اینا رفتن پیشش گفت عباس حالش خوبه بچرو دید چه گفت!!!!!! وای زیر چشمای دختر خالم یه دست کبود بود هرکیم درباره زایمانش ازش میپرسید میگفت اصلا حرف زایمانو نزنین فقط به هیشکی توصیه نمیکنم طبیعی زایمان کنه اخرشم واسه اینکه زور بزنه بچه بیاد پرستار بهش میگه ضربان قلب بچه قطع شد هول میکنه بقول خودش با اخرین قدرت زورشو میزنه! ولی واقعا زایمان چقد کاره بیخوذیه یه زنه بود دو روز بود درد داشت بچه دنیا نمیومد اخر سزارینش کردن! اصلا چقد عجیب غریبه ها یه اتاق پره زن حامله هم دارن جیغ میزنن۱!!!!!! ولی بدموقع اومد دنیا مدرسه ایم همش تو بیمارستانم زن شوهر خالم اومده بود مامانمو خاله هام اینقققققققد حرصیدن بیخود نبود این بچه اینقد تپل بود دختر خالم خیلییییییییییی لاغر بود بعد که حامل شدا منفجر شد احساس میکردی شده ۱۰۰ کیلو وای خیلی بامزه شده بود موقعی که بچه اونیکی دختر خالم اومده بود دنیا خونه خالم بودیم منو بهار خو وای بچه ها به طرز وحشتناکی کاراو برنامه درسیم زیادو سنگین خصوصا کار عملیام!!!!! وای امسال درسام تموم شه راحت شم امسال اینقد کارامو درسام زیاد بوده واقعام اگه کنکور قبول نشم عین خیالم نمیاد![]()
![]()
همین الان از اردو اومدم وای نمیدونین چقد خستم
ولی خیلیییییییی خوش گذشت



ولی من زیاد حالم خوب نبود.gif)
مدیرمون اومد ضد حال خفنی نصیبمون کرد
تاب بازی
سرسره بازی ازین وسایلای که تو پارکا هست کلیم عکسیدیم بعد برگشتیم میبینم کیفمو باز کردن دیشب با کلی بدبختی لازانیا درست کردم میبینم همشو خوردن
اینقد حرصم گرفته بووووووود همشونم تند تند داشتن ارایش میکردن![]()
قرار مدار گذاشته بودن دوس پسراشونم بیاد! دیگه عصرم با یه قابلمه اهنگ زدیمو خوندیمو رقصیدیم
مخصوصا چنتا از بچه هامونم کردن دیگه خودشونو کشتن
حسابی تخلیه انرزی شودیم ولی من از سال ۹۰ تا الان کوچیکترین تحرکی نداشتم رقصم در حد عادی همینجوری گاهی یکم جو بگیرم زیاد رقصیدم چنان کمر دردی گرفتم! وای این بچه دبیرمونم خیلی تپل مپل یه رقص بامزه ای میکرد
وای خیلی دوشش دالم اینقد ازش فیلم گرفتم که شارج گوشیم تموم شد
بداخلاق رفتیم سوار ماشین همش میگفتیم اقای راننده نوار بزار محلمون نمیداد بعد یکی از بچه های کلاسمون خیلیییییییییی خوشگل با یه نازو عشوه ای گفت اقای راننده نمیخوای برامون یه اهنگی بزاری
یکم رنگ به رنگ شد سریع اهنگ گذاشت!وای از خنده مردیم بعد ازینور دیگه سرحال بودم به شدت رقصم میومد اهنگاشم رقصی دیدم نمیشه پاشدم شروع کردم رقصیدن
دیگه همه بچه هام پا شدن مینیبوس فثقلی همم داشتیم میرقصیدیم رانندم زل زده بود به ماها!.gif)
اون پسرام ازونور یعنی تا رسیدیم به شهر خودمونو کشتیم اینقد زدیمو رقصیدیم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی بعد ازون همیشه جشنای خودمونی
یا اینکه ÷ول تفلدو از مامانمم اینا میگرفتم
همیشم میگفتم چی برام بخرن
امسال میخواستم با دوستام بیرون جشن بگیرم
ولی کارای مدرسم خیلی زیاد بود نشد اصلام دیگه درباره جشنو تولدو اینام با مامانم اینا نحرفیدم ولی روز تولدم اومدم خونه رفتم تو اتاقم ÷ره تو اتاقم بادکنک بود
یه کیک کوچولو
شمعو کادوهاشونم وسط بادکنکا
خیلی خوشحال شدم
با اینکه جشنو مهمونیو اینا نبود ولی خیلی دوست داشتم مخصوصا کادو مامانیم یه اب نما بود شکل یه اسیاب چوبی هفت کوتوله کنارشن بعد اب توش میچرخه میشی مامان بابا جونممممممم

ن
![]()
دختر خاله ی بزرگم که میشه مامان این نینیه چون بزرگتر بود نگوشید بعدشم که ازدواج کرد باباش کاری نداشت ولی دختر خالخ کوچیکم که همسن بهار بودو دیگه نزدیک ۶ سال بود ندیده بودیمش!![]()
![]()
ازونجاییم که من وقتی احساساتم گل کنه دیگه نمیخوابه دو ساعت که محکم بغلش کردمو گریه کردم وقتیم ولش کردم گریم مگه وایمیساد هر چند ثانیه یبارم محکم بغلش میکردمو بوسش میکردم میزدم زیر گریه!![]()
!خالمم بهش گفته بود کم با این دخترا شوخی کن با منو بهار قهر بود
بعد الهی بمیرم الناز رفته بود واسمون کلی کیکو ابمیوه و اینا خریده بود
بچش اینقد کپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپل بود وای شوهرشو خانواده شوهرش تا بچرو دیدن رفتن! اصلا نگفتن مادر بچه زندس مردس حتی شوهرش فقط میگفت بچمو ببینم تا بچرو دید رفت!!!!




اب بودیم این دختر خالم میخواست بیدارمون کنه ولی اینقد چاق شده بود تعادل نداشت
یهویی عقب عقب اومد خورد رو منو بهار تلفنم میزنگید همش میگفت بلندم کنین کمکم کنین منو بهارم فقط غر میزدیم الهی بمیرم اخرش خودش بزور بلند شد الان یادش میفتم عذاب وجدان میگیرم

| طراح : | صـ♥ـدفــ |

